تبليغاتX
اوسیریس الهه مرگ

 

 

       

 

در زمان های دور مرد هندی بازرگانی زندگی می کرد که چهار همسر داشت . او همه همسرانش را به نوعی دوست داشت اما به سه همسر آخر بیش از اولین همسرش توجه می کرد. همسر اولش از همه پیرتر بود و اصلا جذابیت سه همسر دیگرش را نداشت . او زمانی همسر بازرگان شده بود که او فقیر و بی چیز بود اما طی این سالها همچنان به او وفادار مانده بود . بازرگان هم در ایام جوانی او را دوست داشت اما بعدها که ثروتمند شد , به فکر تجدید فراش و ازدواج با زنان جوانتر و زیباتر افتاد. این مسئله قلب همسر اولش را شکست اما او هرگز اعتراضی نکرد تا مردش را ناراحت نکرده باشد.

سه همسر آخر مرد همیشه خواسته های رنگارنگ داشتند و بازرگان به تک تک آن ها پاسخ مثبت می داد . او عاشق همسر چهارمش بود چون سوگلی خانه او بشمار می رفت و حداقل سی سال از او جوانتر بود . شیفته همسر سومش بود چون دختر یک تاجر ثروتمند بود و با وجود داشتن خواسنگار های فراوان به پیشنهاد ازدواج او پاسخ مثبت داده بود.و نیز همسر دومش را دوست داشت  چون همیشه با او مشورت می کرد و بهترین دوست و مشاور او محسوب  میشد.سالها گذشت تا آنکه بازرگان دچار یک بیماری لاعلاج شد . پزشکان از او قطع امید کرده و گفتند که فرصت زیادی برای زندگی ندارد. بازرگان بسیار ناراحت شد و از تصور مرگ و خوابیدن در یک قبر تنگ و تاریک دچار وحشت شد . او هرگز در زندگی اش تنها نبود و همیشه اوقاتش را در کنار همسرانش به شادی گذرانده بود . همسر اولش همیشه خانه را پاکیزه نگاه داشته  , برایش غذا می پخت و مواظب وضعیت سلامتی اش بود و سه همسر دیگر هم به زندگی اش نشاط و شادی می بخشیدند . اما حالا همه چیز به پایان رسیده و او باید منتظر مرگ میشد. چیزی که اصلا به آن فکر نکرده بود...

بازرگان مدت ها در خانه نشست و افسوس خورد . اما سر انجام تصمیم عجیبی گرفت . طبق قانون هندوها , او می توانست یکی از همسرانش را با خود به گور ببرد . اما کدام یک از همسرانش حاضر میشدند تا در کنار او در آتش بسوزند؟!.. بازرگان به دلش رجوع کرد . دا او با همسر چهارمش بود با خود گفت : (( او حتما مرا همراهی خواهد کرد . من همیشه بهترین ها را برای او خواسته ام و حالا فرصتی است تا جواب محبت هایم را بدهد . )) اما وقتی تقاضایش را مطرح کر, چهارمین همسر جوابی به او داد که مانند خنجر به قلبش فرو رفت . او گفت : (( عجب پیرمرد گستاخی هستی . من سالهاست که منتظر مرگ تو هستم تا با مردی جوان ازدواج کنم . آن وقت تو می خواهی در آن دنیا هم درکنارت باشم !..))

قلب بازرگان شکست اما با خود گفت : (( باید سراغ همسر سومم بروم.او در ناز و نعمت بزرگ شده و به مال دنیا اهمیتی نمی دهد . برای او , فقط من اهمیت دارم و قطعا تنهایم نخواهد گذاشت . )) اما همسر سوم در پاسخ به تقاضای او گفت : (( هرگز. من فقط در پی ثروت بیشتر با تو ازدواج کردم وگرنه هیچ علاقه ای به تو ندارم .)) قلب بازرگان بیشتر شکست و با خود گفت : (( قطعا دومین همسرم مرا هنگام مرگ همراهی خواهد کرد . آخر او بهترین مشاور و دوست من در  زندگی بود.)) اما سومین همسر به او گفت : (( من با تو مشورت می کردم و تو با من . همیشه هم به تو در حل مسائل کمک می کردم اما متاسفانه این بار کمکی از دست من ساخته نیست )). بازرگان فریاد کشید : (( چرا ؟.. من تمام زندگی ام را وقف شما کردم و حالا که رهسپار آن دنیا هستم , مرا تنها می گدارید ؟ پس چه کسی مرا همراهی خواهد کرد ؟.. )) همسراول  جلو آمد و گفت : ((من )). بازرگان به عقب برگشت و در چهره خسته اولین همسرش خیره شد . او لاغر شده و ناتوان به نظر می رسید اما همچنان راست قامت بر سر جایش ایستاده بود . همسر اول ادامه داد : (( من همیشه با تو بودم اما سعی کردی مرا نادیده بگیری . حالا هم من تنها کسی که در قبر هم شریک تو خواهم بود و تنهایت نمی گدارم )).

بازرگان بر روی زمین نشست و با شرمندگی به اولین همسرش خیره شد . پرده های جهل . نادانی کم کم از جلوی دیدگانش کنار رفته و حقیقت وجودی همسرانش برای او روشن شد . او با خود گفت : (( همه ما در زندگی چهار همسر و همراه داریم . همسر چهارم , جوانی و زیبایی ماست . مهم نیست چقدر پول خرج آن کنیم و چقدر به آن مغرور شویم .در هر حال آن را هنگام مرگ در این دنیا باقی می گذاریم . همسر سوم , ثروت , شهرت و موقعیت اجتماعی است که در زندگی بدست می آوریم و مهم نیست که میزان آنها چقدر باشد چون آنها نیز هنگام مرگ ما را تنها می گذارند.همسر دوم , خانواده و دوستانمان هستند . مهم نیست چقدر به آنها عشق بورزیم و آنها چقدر در خل مشکلات ما را  یاری کنند . آنها نیز نمی توانند مانع از مرگ ما شده و ترکمان می کنند. و اما همسر اول  

همان اعمال ماست . مهم نیست که چقدر نسبت به آن بی توجه بوده ایم  چون تنها چیزی است که پس از مرگ نیز با ما است و شریک ابدی ما در دنیا و آخرت خواهد بود . ))

+ نوشته شده در  شنبه 1387/01/24ساعت 10:45 PM  توسط 0HsEn F1|/\|  | 

                          

سلامی گرم به همه دوستان عزیزم که با لطف خودشون انگیزه نوشتن را در من ایجاد می کنن .

در اینجا نمی خوام مثل همه کسای دیگه از جملات تکراری عیدتون مبارک و سال خوبی داشته باشید و ....استفاده کنم چون مطمئنم  تبریک گفتن و آرزوی سال خوبی کردن من هیچ تاثیری در زندگی شما نخواهد داشت پس بهتره روراست و صادقانه حرف دلمو همراه با چند سفارش دوستانه بزنم تا سالی که پیش رو داریم را با کمی تغییرات در روال زندگی روزمره مون پیش بگیریم که در اینجاست که ممکنه در روزهای آتی تغییرات بهتری ببینیم نه با تبریک گفتن های من و امثال من!...

قبل از هر چیز منی که می خوام حرفامو بزنم اینو بگم  که منم  مثل شما یک جوان کاملا امروزی هستم و خودمو دست بالا نگرفتم وخودمو  از شما جدا نمی دونم.

می خوام از زمانه ای که به جبر در آن نفس میکشیم بگم , زمانه ای که نمیشه مهر تایید روش زد زمانه ای که آدمها فقط بلدن بهم دروغ بگن البته هر چند که شاید همان دروغ هیچ نفعی به حالشان  نداشته باشد, زمانه ای که عادت به این کرده اند از دلداده خویش زود سیر شوند و سراغ دیگریها بروند , زمانه ای که حرفها و قول و قرار های بسیار بزرگ را افراد بسیار کوچک خیلی راحت  به زبان می آورند, زمانه ای که انصاف رحم,  مهربانی و صداقت معنای واقعی خودش را به کل از دست داده..ولی کسی که در همین دوره با افکار غیر از افکار این دوره زندگی کند به عبارتی می توان محاسبه کرد جزو افراد غیر عادی و خاص محسوب می شوند و به عبارتی میتوان گفت بیشترین زجر در این تمدن وحشی را همین افراد متحمل می شوند و با به عبارتی آن روی سکه را نیز باید بررسی کرد چرا که شاید آدمهای واقعی همین مردم جامعه وحشی هستند و این افراد به اصطلاح خاص دیوانگانی بیش نیستند...و من نیز یکی از این دیوانگانم...

نمی دونم دقیقا در کدام دوره تحصیلی در کتاب  ادبیات درسی به اسم فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی  داشتیم اگر کمی به این 4 لغت با تامل و دقت توجه کنید متوجه خیلی از نکات غیر انسانی بشری می شویم که نام خود را انسان گمارده اند و در ضمیر نا خودآگاه خویش قبولانده اند که واقعا انسان هستند ولی به نظر من هر بنی بشری انسان نیست که اگر اشتباه نکنم در فلسفه غرب بدین گونه آمده  است که گویند بشر حیوانی است سخنور و متفکر... و به نظر من بشری که انسانیت نداشته باشد و قدر ارزشها را نداند حیوانی بیش نیست....

پس چگونه میتوان روی حیوانات انسان نما حساب باز کرد به خصوص اینکه دل بست,  قصد توهین به کسی را ندارم حرف دلمو صادقانه و برای دل خودم می نویسم و منظور نهایی من اینست حداقل در این سال جدید کمی از خویش خجالت بکشیم , دو رگه نباشیم, شریف باشیم , اگر حیوان هستیم همانند حیوانات رفتار کنیم و نیازهای درونی خویش را همانند حیوانات رفع کنیم که البته این گونه افراد کم نیستند که واقعا شرم آور است و اگر می خواهیم انسان باشیم ارزشهای انسانی را حفظ کنیم مبنی بر صداقت , شرافت , پاکی روح و ایمان به خدا و عشق...

امیدوارم فکر نکرده باشید خواستم درس اخلاق بدم بلکه بازم میگم حرفهای دلم بود که زدم قلبا آرزو میکنم زندگی سر سبز همراه با رسیدن به تمامی آرزوهایتان در این سال داشته باشید..

قربان همه شما محسن..

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/02ساعت 9:25 PM  توسط 0HsEn F1|/\|  | 

     

                                                   

نام من، نویسنده این کتاب(سینوهه) است و من این کتاب را برای مدح خدایان نمی نویسم زیرا از خدایان خسته شده ام.من این کتاب را برای مدح فراعنه نمی نویسم زیرا از فراعنه هم به تنگ آمده ام.من این کتاب را فقط برای خودم می نویسم بدون اینکه در انتظار پاداش باشم یا اینکه بخواهم نام خود را در جهان باقی بگذارم.

آن قدر در زندگی از فرعون ها و مردم زجز کشیده ام که از همه چیز حتی امیدواری تحصیل نام جاوید,سیرم.

من این کتاب را فقط برای این مینویسم که خود را راضی کنم و تصورمینمایم که یگانه نویسنده باشم که بدون هیچ منظور مادی و معنوی کتابی می نویسم.هرچه تا امروز نوشته شده, یا برای این بوده که به خدایان خوشامد بگویند یا برای این که انسان را راضی کنند.

من فرعونها را جزو انسان می دانم زیرا آنها با ما فرقی ندارند ومن این موضوع را از روی ایمان می گویم.

من چون پزشک فرعونهای مصر بودم از نزدیک,روز و شب,با فراعنه حشر و نشر داشتم و می دانم که آنها از حیث ضعف و ترس و زبونی و احساسات قلبی مثل ما هستند.حتی اگر یک فرعون را هزارمرتبه بزرگ کنند واو را درشمارخدایان درآورند بازانسان است ومثل ما می باشد.آنچه تا امروزنوشته شده,به دست کاتبینی تحریرگردیده که مطیع امرسلاطین بوده اند وبرای این مینوشتند که حقایق رادگرگون کنند.من تاامروزیک کتاب ندیده ام که درآن,حقیقت نوشته شده باشد.

درکتابها یا به خدایان تملق گفته اند یا به مردم یعنی به فرعون.دراین دنیا تا امروزدرهیچ کتاب و نوشته,حقیقت وجود نداشته است ولی تصورمی کنم که بعد ازاین هم درکتابها حقیقت وجود نخواهد داشت.

ممکن است که لباس و زبان و رسوم وآداب و معتقدات مردم عوض شود ولی حماقت آنها عوض نخواهد  شد و درتمام اعصارمی توان به وسیله گفته ها ونوشته های دروغ مردم را فریفت.زیرا

همانطور که مگس,عسل را دوست دارد,مردم هم دروغ و ریا و وعده های پوچ را که هرگز عملی نخواهد شد دوست می دارند.

آیا نمی بینید که مردم چگونه در میدان,اطراف نقال ژنده پوش را که روی خاک نشسته ولی دم از زر و گوهرمی زند و به مردم وعده گنج می دهد می گیرند و به حرفهای او گوش می دهند.

ولی من که نامم(سینوهه) می باشد از دروغ دراین آخر عمر,نفرت دارم و به همین جهت این کتاب را برای خود می نویسم نه دیگران.

من نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند و تمجید کند.نمی خواهم اطفال در مدارس عبارات کتاب مرا روی الواح بنویسند واز روی آن مشق نمایند.من نمی خواهم که خردمندان در موقع صحبت از عبارات کتاب من شاهد بیاورند و بدین وسیله علم و خرد خود را به ثبوت برسانند.

هرکس که چیزی می نویسد امیدوار است که دیگران بعد از وی,کتابش را بخوانندوتمجیدش کنند و نامش را فراموش ننمایند.به همین جهت ایمان خود را زیرپا می گذارد وهمرنگ جماعت می شود و مهمل ترین و سخیف ترین گفته ها را که خود بدان معتقد نیست می نویسد تا اینکه دیگران او را تحسین و تمجید نمایند.ولی من چون نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند همرنگ جماعت نمی شوم و اوهام وخرافات او را تجلیل نمی کنم.

من عقیده دارم که انسان تغییرنمی کند ولو یکصدهزارسال ازاو بگذرد.یک انسان رااگردررودخانه فرو کنید به محض اینکه لباسهای او خشک شد,همان است که بود. یک انسان را اگر گرفتاراندوه نمایید از کرده های گذشته پشیمان می شود,ولی همین که اندوه او از بین رفت,به وضع اول برمی گردد و همانطور خودخواه و بیرحم می شود.

چون شکل و رنگ بعضی از اشیاء و کلمات بعضی از اقوام تغییر می کند و بعضی از اغذیه و البسه امروز متداول می شود که دیروز نبود,مردم تصورمی نمایند که امروزغیراز دیروزاست. ولی من می دانم چنین نیست ودرآینده هم مثل امروز ومانند دیروز کسی حقیقت را دوست نمی دارد.بنابراین نمی خواهم کسی کتاب مرا بخواند و میل دارم که در آینده گمنام بمانم.

من این کتاب را برای این می نویسم که میدانم. ودانایی من مانند تیزاب قلب انسان را میخورد و اگر انسان دانایی خود را به دیگری نگوید,قلب او از بین می رود.من نمی توانم دانایی ام را به کسی بگویم و لذا آن را برای خویش می نویسم تا بدین وسیله خود را تسکین بدهم.

من درمدت عمر خود چیزها دیدم.من مشاهده کردم که پسری مقابل چشم من پدر خود را کشت. 

دیدم که فقرا علیه اغنیاء,حتی طبقه خدایان قیام کردند.دیدم کسانی که در ظروف زرین شراب می آشامیدند,کناررودخانه,با کف دست آب مینوشیدند.دیدم کسانی که زر خود با قپان وزن می کردند, زن خود را برای یک دستبند مسی به سیاهپوستان فروختند تا اینکه بتوانند برای اطفال همان زن, نان خریداری کنند.

درگذشته جای من در کاخ فرعون در طرف راست او بود و بزرگانی که صدها غلام داشتند به من تملق می گفتند و برای من هدایا می فرستادند و دارای گردنبند زر بودم.امروز دراینجا,که نقطه ای واقع درساحل دریای مشرق است,زندگی می کنم ولی ثروت من از بین نرفته وهم چنان توانگر می باشم و غلامانم دو دست را روی زانو می گذارند و مقابلم سر فرود می آورند.

علت اینکه مرا ازمصروشهرطبس تبعید کردند وبه اینجا فرستادند این است که من درزندگی,همه چیزداشتم,می خواستم چیزی به دست بیاورم,که لازمه به دست آوردن آن این است که انسان همه چیز را ازدست بدهد.من می خواستم که حقیقت حکمفرما باشد و ریا و دروغ و ظاهرسازی از بین برود و نمی دانستم که حکمفرمایی حقیقت در زندگی انسان,امری محال است و هرکس که راستگو باشد و با راستگویی زندگی کند باید همه چیز را از دست بدهد و من باید خیلی خوشوقت باشم که هنوز ثروت خویش را حفظ کرده ام.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 1:34 AM  توسط 0HsEn F1|/\|  | 

                         

 ((در دنیا دو جور آدم وجود داره , آدمای خوب و آدمای بد . آدمای خوب شبا خیلی خوب می خوابن اما آدمای بد ........  می دونین اونا میدونن که از ساعت شب استفاده های بهتری میشه کرد..   کتاب مرگ در میزند اثر وودی آلن ))

با سلام

 بی مقدمه و بدون حاشیه گویی میرم سر اصل مطلب , تقریبا 10 سالی پیش بود کتابی نظرم را جلب کرد و چون انرژی و دلنشینی و جذابیت بخصوصی در آن کتاب دیده بودم مدتی قبل نیز مجددا خواندن همان کتاب را شروع کردم که باز به مطالب ارزنده و بسیار جالب و تازه دیگر پی بردم که در اینجا جالب دونسستم اشاره ای مختصر از آنها را در وبلاگم داشته باشم .

البته تا فراموش نکردم نام کتاب و نویسنده اش را هم بگم هر چند  کتاب بسیار مشهوریه که اکثرا دوستان خوانده یا حداقل چیزهایی در موردش شنیده اند . ( سینوهه پزشک  مخصوص فرعون اثرو گرد آوری  میکا والتاری ترجمه ذبیح الله منصوری )

پس زیادی این پست را کش و قوسش نمی دم و همین الان در پست بعدی مقدمه کتاب و خود نویسنده (سینوهه) را میگذارم و ازتون میخوام با دقت بخونیدش چون خیلی عالیه من که شخصا لذت بردم ولی حالا شمارو نمی دونم .

سبز باشید.

فعلا خدانگهدار.....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 1:25 AM  توسط 0HsEn F1|/\|  | 

 

When I born, I Black, When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,
When I sick, I Black, And when I die, I still black...
And you White fellow,
When you born, you pink, When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,
When you scared, you yellow, When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored???.. ......."


وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم،
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم...
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری ای...
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟.........

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده.
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره

برگرفته از وبلاگ بسیار زیبای مریم http://www.yadegareayam.persianblog.ir

+ نوشته شده در  شنبه 1386/12/18ساعت 3:34 PM  توسط 0HsEn F1|/\|  | 

 

 

       

 

   سلامی گرم به همه دوستان عزیزم ...    

- بازم گرفتاری و مشغله های زندگی باعث شده بود که نتوانم  وبلاگمو آپدیت کنم البته اگه راستشو بخواهید از وقتی تصمیم گرفتم وبلاگ بسازم با خودم عهد کرده بودم مطالب الکی و بیهوده نگذارم چون به نظرم برای کسی که زحمت باز کردن وبلاگم  و مرور هر چند سطحی مطالب را به خودش میده باید ارزش قایل شد و چیزی نوشت که حداقل تاثیر را در خواننده بگذاره.

- در این حاشیه یک خبر و مژده داغ برای همه علاقه مندان به موسیقی راک و متال دارم چراکه تصمیم به ساخت وبلاگی گرفتم که فقط در مورد موسیقی راک و متال با نوشته ها و تحقیقات و تحلیل های شخصی خودم  باشه که در پست های بعدیم آدرسش را می نویسم..

- مطلب بعدی اینکه دوستان از طریق اس-ام-اس و ایمیل و آفلاین اظهار علاقه به آهنگ متن و طراحی وبلاگ کرده بودند و عده ای گفته بودن تا پیج رو باز کردیم دلمون گرفت و همونجا کلوس کردیم که باید به این عده تبریک گفت چون باید روحیه خیلی شاد و دور از هر گونه اندوهی داشته باشند....خلاصه نظرات متفاوت و جالب بود ولی ایکاش کمی به جای اینکه به ظاهر هر وبلاگی نگاه کنیم نگاه  دقیق به مطالبش بیندازیم...

بعضی هام از اوسیریس پرسیدند وگفتند چرا الهه مرگ ؟!... که مقاله ای هم در مورد اوسیریس خدای مرگ  مصر باستان و فلسفه وجودش دارم ترجمه و می نویسم...

روز زیبای ولنتاین را هم تبریک میگم...

منتظر پست های بعدی ام باشید..

قربان شما محسن....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/26ساعت 10:48 AM  توسط 0HsEn F1|/\|  | 

 

 

 

 

 

(تقدیم به آنان که چشمانی چون ابر, عشقی چون خورشید, عقلی چون ماه و زخمی از بی وفایی بدل دارند)

 

 

"بزم آسمان"

 

پرنده کوچک , امروزآسمان را با شوری دیگر می بیند.

دیگر حتی یرندگان جنجال همیشگی را برای دانه ها ندارند , بلکه به سکوتی عجیب در کنار ابری آهسته پر می زنند.ستارگان هم بستر شب را ترک گفته و همه گرد آن ابر نور افشانی بزمی آشنا را دارند.

این آشنایی عجیب , ذهن پرنده کوچک را بازی می دهد. خورشید هم , اینک نه مغرورانه بلکه با طنینی عجیب به بستر شب تکیه زده است.همه چیز گواه یک اتفاق یا حادثه غریب است.

قلب پرنده کوچک به شدت می طپد و هراساز یک تهاجم خالی از محبت چشمانش را ترنم گریه می بخشاید . و ناگهان باران به بزم ما بارید.بارشی آشنا با ترنمی آشنای قصه های خلوت آسمان.

سکوتی که سراسر آسمان را فراگرفته بود با فریاد ابر در هم شکسته می شود.پرنده کوچک به این باور میرسد که بزم امشب در آغوش ابر آغاز خواهد شد.پس به ابر نزدیک میشود . او نمیدانست که ابر می گرید یا به عادت سرما می بارد, ولی پرنده در یافت که بزم آن شب خالی از سرما بود . پس شاید ابر ....

کلام ابر افکار را در ذهن پرنده می شکند. " خورشید ! خورشید , بیاد می آوری آن نوازش عاشقانه باران را در بستر آن کویر تنها , بیاد می آوری ؟ "

و خورشید در سکوت , تنها با نگاه غمگین خود پاسخ ابر را می دهد .

" خورشید بیاد داری که چه زیبا بود روزی آن کویر ؟ "

و خورشید به اعتراضی لطیف به ابر می گوید کویر نه , کویر نه , جنگل رویایی ما .اما  افسوس , افسوس ...

نگاه ابر و خورشید تصویری از یک خاطره دور را عرضه دیدار بزم نشینان می کند.

تصویری از رویای , جنگلی زیبا که اینک کویری مرده از عطش عشق است .

و باز ابر , خاطره را به میدان گفتار میکشد:جنگل رویایی , همان جنگلی که تمام زیباییش را نثار زمین و آسمان کرد, تا آن روز شوم , تا آن روز ....

ابر دیگر سخنی نگفت .

ناگهان پرنده کوچک عجولانه پرسید " تا آن روز, آن روز چه شد؟.."

ابر هنوز سکوت را به بازی گفتار می کشاند.

و اینک خورشید با تابشی غمناک پاسخ پرنده را می دهد:

" تاآن روز , آن روز رودی کوچک که از دریا رانده شده بود بی پناه در زمین جاری بود و جایی در باور زمین نداشت. شاید چون دریا او را ترد کرده بود زمین که وسعت کوچکتری از دریا داشت واهمه نابودی نمی گذاشت که رود را بپذیرد. پس دوباره رود رانده شد.

خورشید دیگر سخن نگفت. و همگان می دانستند که اینک باید ابر قصه را بگوید.

ولی هیچ کس جز خورشید نمی دانست که ابر چه عذاب سنگینی را به دوش می کشد.

اما امشب در این بزم فقط حقیقت را باید گفت , حتی اگر زجر آورترین شکنجه باشد.

پس ابر سخن می گوید : " و من آن رانده شده را دعوت به جنگل رویایی کردم "

و ناگهان خورشید رنگ باخت .

" آری من او را به جنگل رویا دعوت کردم و جنگل با تمام ایثار قلب خود را سرای آن رود کرد و از آن روز به بعد رود به اوج زیبایی رسید . شکوه جنگل به او چون آبشار بودن و ترنم یکرنگی را آموخت . جنگل , بی ریا و صادقانه زیبایی خود را چهره پوشاند که زیبایی رود جلوه ای دیگر بیافریند. و امان امان ....

و امان از آن نگاه سرد, آری رود کوچک که دیگر آبشاری زیبا در قلب جنگل بود غرور زیبایی تسخیرش کرده بود . و زمزمه باد وحشی به او گفت که می تواند در بستری دیگر جدا از این جنگل پیر , زیبایی دیگری را بسازد . بی منت جنگل...

و رود در زمزمه هر روز باد تسلیم این وسوسه شوم شد.

و رود کوچک که اینک تمام وسعت قلب جنگل را تسخیر کرده بود , شبی خالی از حضور ماه و ستارگان , جنگل را در تنهایی و سکوت شب رها کرد و رفت.رفت, رفت, رفت ....

دیگر نه نایی در کلام ابر مانده بود , نه طاقتی در صدای خورشید. و آن لحظه بی وفایی تمام وسعت بزم را غمگین کرد.

هیچ کس به آن سکوت اعتراض نکرد .

شاید بزم نشینان آن لحظه به یاد تنهایی جنگل نغمه هم دردی را می سراییدند.

ولی پرنده کوچک هنوز این مفهوم سرد را نمی فهمید و تشنه شنیدن بود.

ناگهان ماه که آخرین میهمان بزم بود در آن لحظه سرد به بزم رسید.انگار که او با این قصه آشنا بود و خوب می دانست که دیگر خورشید و ابر تاب گفتن ندارند.

پس ماه قصه را از سر گرفت: " و رود بی وفایی را در بستر جنگل جا گذاشت و رفت , ریشه جنگل سوخت و آتش گرفت ولی باران را نیز نپذیرفت ....

سوخت و آتش گرفت , خشک و خالی ز زیبایی شد ...

تشنگی و عطش او را بی تاب کرده بود...

اما , اما باران را هم نمی پذیرفت...

و از خورشید شنیدم که می گفت : که هنوز طراوت و تازگی را از آن رود بی وفا طلب می کرد . حتی در آن لحظه که آخرین فرصت زندگی را از دست داد هیچ قطره بارانی را نپذیرفت ....

آری اینک او یک کویر است , کویری بی انتها که قصه بی وفایی را خوب می شناسد ,

 بسیار خوب میشناسد.

شاید دیگر به آخر بزم رسیده بودیم ولی , چیزی این بزم را ادامه داد , چیزی مانند  سئوالی بزرگ در ذهن پرنده کوچک ....

پرنده کوچک پرسید : " آن رود چه شد , آیا زیبایی دیگری یافت ؟ . "

و ماه در پس این سئوال خندید , اما تلخ ...

و پاسخ داد :  " جنگل هر گزرود را نفرین نکرد و تنها در غم دوری به یک آه غمناک بسنده کرد . ولی روزگار بازی عجیبی دارد .دستان انتقام او هرگز کوتاه نمی شود , پس چون آه جنگل را دید به حماقت ساده رود خندید و او را دچار زیبایی دردناک کرد . اینک او لاشه بدبوییست , بی جان و آغوشی برای تمام زشتی ها , او مردابی در یک دره تاریک است.

مرداب و فقط مرداب بودن سهم او شد از زیبایی در پس آن بی وفایی...

ولی من خوب میدانم که این زجر حتی اشکی از لحظه های جنگل را دعوا نکرد...

اما جنگل حتی به این شکنجه کوچک راضی نبود.

ولی دست روزگار پاسخ بی وفایی را می دهد .

"شاید برای ما وحشتناکتر از مرداب بودن...."

پرنده اندکی به بزم نشینان آسمان نگریست و سپس بی هیچ

کلامی پر کشید و رفت ...

ابر گفت : ما قصه را برای او گفتیم .

خورشید گفت: آیا او بی وفایی را بازی نمی کند؟

 ماه گفت : امیدوار باش.

و صدایی از دور خواند : افسوس که اینک آن شور عاشقانه تو , قلبت را کوبر قصه ها کرد....

 

بسیار تشکر می کنم که وقت عزیزتان را در اختیار نوشته داستانی بنده قرار دادید اگر ایراد ادبیاتی داشت به بزرگواریتان ببخشید.

 و بسیار خوشحال می شوم  نظرات و انتقادادتان را بفرمایید .

در جنگل آرزوهایتان همیشه سبز و خرم باشید

خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 10:17 PM  توسط 0HsEn F1|/\|  | 

 

سلام خدمت همه دوستان عزیز

راستش خیلی وقت بود می خواستم نوشته هامو در قالب وبلاگ در بیارم ولی گرفتاری های روزمره مجالی بر این امر نمی داد.

لذا این بار عزمم را جزم کردم تا نوشته هامو که تا الان فقط بر روی کاغذ ثبت شده در اختیار دوستان عزیزم نیز بگذارم.

البته این مطالب مخاطبین خاص خود را خواهید طلبید و اگر با اشکالات ادبی در نوشته هایم برخوردید مطمئنا به بزرگواری خویش خواهید بخشید در ضمن لازم به ذکر است کلیه مطالب این وبلاگ نوشته خودم بوده و مثل بعضی ها ازکلیک راست و دستورات Copy-Paste استفاده نکرده ام و از دوستان نیز خواهشمندم از نوشته های من و دیگران در بلاگ های خود استفاده نکنندو با دزدی ادبی بجنگن و با جنبه وبا فرهنگ باشن و الا از طریق قانون وارد عمل میشیم و خیلی بد میشه و یهو دیدی نصف شب با تخت خوابت گم و گورت کردیم .(باور کن- دروغ نمیگم ).

مطلب بعدی در مورد کاراکتر خودم هستش راستش من جهان بینی خاص خودم را دارم و دوست دارم به جای اینکه مثل بعضی ها که ظاهرا متفاوت و خاص هستند درونا و از لحاظ شخصیتی خاص باشم . رنگ مورد علاقه ام مشکی – شب و خیلی دوست دارم - TV دوست ندارم – میگو خوشمزه است – از تنهایی لذت می برم- ماشین فقط فورد ماستانگ – CPU فقط 286 – موسیقی فقط راک – عشقهای امروزی کشک ( آلبته یادم رفت بگم آش رشته با کشک زیاد هم دوست دارم )

فیلم های مورد علاقه ام: Malena,Pianist,Original Sin, Sin City,Ice Age....

کاراکترهای مورد علاقه ام: بوشوگ . شرمان (بامزی). نمو . چهار دست ( نیک و نیکو) آقای کنه (مورچه سیاه) نامجو . جیمس هتفیلد....

(دیگه نمی دونم از خودم چی بنویسم !...)

مطلب بعدی در مورد Message های خیلی از دوستان و سئوالهای مشابه در مورد F1 چه معنی در کنار اسمم داره فقط می تونم اینو بگم حدس هایی که مربوط میشه به کلید Help (F1) درست نیست که در بلاگ های بعدی ام

فلسفه F1 را هم توضیح خواهم داد . ( آبروی هر چی فلسفه بود بردم ).

وبلاگ بعدیمو با داستانی بنام بزم آسمان که نوشته خود خودمه ادامه می دم ...

دوستتون دارم ...

تا بعد...............

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 12:5 PM  توسط 0HsEn F1|/\|  |